بوی مهر...........
مهرگان آمد هان در بگشایید..........
باز هم مهری دیگر از راه رسید مهری که با بوی خوش یاس و باران پاییزی شروع شد
چهار ماه تعطیلات تابستونی تموم شد و فصلی نو آغاز....
چهار شنبه اول مهر من هم مثل بچه ها حال و هوای دیگه ای داشتم .سوار تاکسی که شدم انگار مدتها
بود که جایی رو ندیده بودم بچه ها رو می دیدم که با چه شوقی وارد مدرسه ها می شدند ...
به در بزرگ و صورتی مدرسه که رسیدم یه نفس عمیق کشیدم و با بسم الله وارد حیاط شدم .
بوی اسپند .گل و بوی خاک و حیاط شسته فضای عطر آگینی به مدرسه داده بود.
بچه ها با لباسهای فرم آبی رنگ و مفنعه ی سفید عین فرشته ها شده بودند .
فکر می کردم چون آخر هفته است و اول مهر ممکنه بچه ها نباشند ولی صدای جیغ
و شوق بچه ها چیز دیگه ای می گفت..
به کلاس رفتم .با دیدن بچه هایی که برق شادی رو می شد از چشماشو ن خوند انگیزه ای دو چندان بهم دست داد
و از اینکه باز هم خدا یه فرصت دیگه ای بهم داده بود که با بچه ها باشم خدا رو شکر کردم .
وارد کلاس که شدم بعد از سلام و .....به تک تک شون که نگاه می کردم و احوالشون رو می پرسیدم
دختر کوچولوی معصوم و سر بزیری رو دیدم که آخر کلاس نشسته بود نزدیکش که
رفتم دیدم روی چرخ
ویلچر نشسته و خودش رو توش جمع کرده .
نمی دونم یه حال عجیبی بهم دست داد سر ش رو بالا کرد و گفت :خانم می دونستم شما اومدین این
مدرسه به خاطر شما منم اومدم اینجا.واقعا بریدم.نه ابنکه تا حالا کسی رو رو ویلچر ندیده بودم نه قبلا
لمسش کردم و.....
فهمیدم که سحر کوچولوی ما قطع نخاع شده وچون از لحاظ هوشی مشکلی نداره به مدرسه عادی اومده و
برا همیشه باید با این چرخ سر کنه ...
از یه طرف خوش حال بودم که می تونم به سحر کمک کنم و از طرف دیگه برا این جور بچه ها از دلسوزی و ترحم بدم می یاد...
روز بعد با اصرار بچه ها که دوست داشتند پای تابلو بیایند ومرور درس های سال قبل ،نخواستم سحر کم
بیاره گفتم سحر حالا نوبت تواه گفت:خانم نمی شه هر سوالی که دارید اینجا تو دفترم بنویسم و جواب
بدم ؟گفتم چرا پای تابلو نمی یای؟گفت:خانم من تو این سه سال که درس خوندم حتی یه بارم
معلممون منو پای تابلو نبرده .گفتم ولی امسال فرق می کنه خودم کمکت می کنم گچ رو دستش دادم
نمی دونین از اینکه گچ رو دستش گرفته بود و می خواست روی تابلو بنویسه چه ذوقی کرده بود ....
هر چند که چند روزه مدرسه ها باز شده ولی خوش حالم که سحر توی کلاسمه و خودم رو آماده کردم با
خیلی چیزا بجنگم....شما هم دعام کنید
اگه دوست داشتید داستان زندگی سحر رو بدونید تو پست بعدی براتون تعریف می کنم.
+ نوشته شده توسط رکسانا در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت
19:22 |